مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

252

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن پسر ببر كه طعام بخورد . پس كنيزك ، سفره طعام در پيش علاء الدين بگذاشت . علاء الدين چندان بخورد كه سير گشت . پس از آن بآواز نيكو همىخواند . پس دخترك گوش بآواز او داده ، ديد كه او را آواز بداود و ماند . با خود گفت : خدا عجوزك را بكشد كه به من گفت اين جوان گرفتار جذامست . كسى را كه جذام گرفته باشد ، آواز او بدينسان نميشود . سخن عجوزك در حق اين جوان دروغست . پس از آن دخترك ، عود را برداشته ، تارهاى او را راست كرده ، بآواز طرب‌انگيز كه پرنده را در هوا نگاه ميداشت ، اين دو بيت برخواند : تو اگر بحسن دعوى بكنى گواه دارى * كه كمال سرو بستان و جمال ماه دارى بيكى لطيفه گفتن ببرى هزار دل را * نه چنان لطيف باشد كه دلى نگاه دارى چون علاء الدين اين دو بيت از دخترك بشنيد ، بآواز نيكو ، اين يك بيت خواند : اى كه ز ديده غايتى در دل ما نشستهء * حسن تو جلوه مىكند اين همه پرده بستهء پس دختر را مهر به او بجنبيد و برخاسته ، پرده برداشت . چون علاء الدين او را بديد ، اين دو بيت برخواند : تو از هردر كه بازآئى بدين خوبى و رعنائى * درى باشد كه از رحمت به روى خلق بگشائى پس از آن دخترك ، قدم پيش گذاشته و هريك از ديگرى بنظرهء چنان دل بربودند كه مجال نظرهء ديگر نماند . چون تير غمزگان دخترك در سينهء علاء الدين جاى گرفت ، اين دو بيت برخواند :